Thursday, June 3, 2010

westlife

r
West life is my favorite group since 9 years ago. I like majority music of them. Their voices calm me and besides, there is one point that from my view is important. They retain their style after these years and their lyrics are so beautiful. You know, they have always effecting clips. For example, when I watch the “you raise me up” clip every time, I found a good sense of love. Love to children, to friends and…. For to read the biography of this group, please go to: http://www.lyricsfreak.com/w/westlife/biography.html
there is good Persian web site in Iran about this group, because there are all of the albums, clips and… in it. The link is: about: http://www.westlifefan.com/
I like this music from this group so much. The name is home. I leave the lyric:




Home (New version) Lyrics

Another summer day,
has come and gone away,
in Paris and Rome.
But i wanna go home.


Maybe surrounded by,
A million people I,
Still feel all alone,
I just wanna go home,
I miss you, you know.


And I've been keeping all the letters that I wrote to you,
Each one a line or two, I'm fine baby how are you.
Well I would send them but I know that it's just not enough,
The words were cold and flat, and you deserve more, than that.


Another aeroplane,
Another sunny place,
I'm lucky I know,
But I wanna go home.
I've got to go home.


Let me go home,
I'm just too far from where you are,
I gotta come home.Let me go home,
I've had my run,
Baby I'm done,
I wanna come home.


And I feel just like I am living someone elses life,
It's like I've just stepped outside,
When everything was going right,
And I know just why you could not come along with me,'
cos this was not your dream,
But you always believed in me.


Another winter day,
has come and gone away,
in either Paris or Rome,
and I wanna go home,
I miss you, you know.


Let me go home,
I've had my run,
Baby I'm done,
I wanna go home.
Let me go home,
and I'll be alright,
I'll be home tonight,
I'm coming back home.

Thursday, May 6, 2010

نترسون مارو از مرگ

گاهی از اوقات ،گوش دادن به بعضی از آهنگ ها یا خواندن بعضی شعرها،تأثیر زیادی روی فکر و ذهن می گذاره. من نمی دونم چرا نسل جدیدتر ،آهنگ هایی را می پسندند که واقعأ خالی از محتواست. آنقدر خالی که بعضی از اوقات با تعجب به چیزهایی که به نظرشون جالبه گوش می دهم. یکی از خواننده هایی که واقعأ ثابت کرده در عرصه ی موسیقی حرفی برای گفتن دارد ،داریوش اقبالی است . هر وقت به آهنگ هایش گوش می دهم محتوا را باتمام وجود درک می کنم. درسته که بیشتر آهنگ هایش سیاسیه ولی از محتوا و مفهوم چیزی کم نداره. یکی از آهنگ هایی که شدیدأ بهش معتاد شدم، آهنگ نترسون ِ . با هر بار گوش دادن دوست دارم بازم بهش گوش بدهم. متن آهنگ را می گذارم و اگر دوست داشتین می توانید از لینک زیر دانلود کنید



نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف

نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف

نترسون بيد و از باد نترسون خاک و از برگ

نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ

نه تير و دشنه نه دار و زندان ستاره ها رو از شب نترسون

چه ترسي داره بوسه بر لب خونين آزادي ؟

چرا وحشت کنم از عشق چرا برگردم از شادي !

از اين خاموشه تا خورشيد چه ترسي داره پل بستن

از اين سرچشمه تا دريا خوشا شکفتن و رستن

نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج

نه تير و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب نترسون

کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن

از این شب گوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی سلام ای روشن فردا

نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف

نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف

نترسون بيد و از باد نترسون خاک و از برگ

نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ

نه تير و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب نترسون

Saturday, April 10, 2010

گذری بر دو کتاب





دو کتاب از دو هنرمند در ایران منتشر شده که بد نیست شما هم آنها را بخوانید. یکی "این مردم نازنین " نوشته رضا کیانیان و دیگری " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی " نوشته دایوش مهرجویی. البته رضا کیانیان چندین کتاب دیگه هم نوشته که بیشتر مخاطب خاص (بازیگر) دارد. کتاب این مردم نازنین خاطره های رضا کیانیان در طول سال های بازیگری درکوچه و خیا بان و ... است. کتاب این مردم نازنین خاطره های رضا کیانیان در طول سال های بازیگری درکوچه و خیا بان و ... است.من کتاب را در 3، 4 ساعت خوندم. اونقدر گیرا نوشته که دوست دارین تا ته کتاب برید. یه چیز جالب که البته نظر شخصی منه. برداشت من با تمام گیرایی کتاب اینه که واقعا ً نیازه که در ایران البته بالاخص در روستاها فرهنگ سازی داشته باشیم . این موضوع که مردم با گذشت این همه سال از ساختن فیلم و سریال و .. هنوز فکر می کنند آنچه که می بینند واقعی، واقعا ً منو اذیت کرد. یکی از خاطره های رضا کیانیان این بود :

بعد از سریال شلیک نهایی که پر بیننده بود و در آن نفش یک معتاد را بازی می کردم ، خیلی ها فکر می کردند من معتادم! می خواستم از فروشگاههای خیابان چرچیل تی شرت بخرم که یک بساطی جلو آمد، چاق سلامتی کرد و مرا کناری کشید و گفت :نبینم خماری بکشی. هر وقت هر چی خواستی نوکرت ام . می آیی پیش خودم همه جوره ، در خدمتم!2) در راه شمال روی تپه امام زاده هاشم ، ماشین را کناری پارک کرده بودم تا کمی استراحت کنم. با خانواده بودم. پیرمرد روستایی ای جلو آمد. یقه ی مرا گرفت و گفت : اگر رییس باند
سیاوش تهمورث را نمی زدی، چنان می زدم توی گوشت که تا عمر داری یادت نره . بعد مرا بغل کرد و بوسید و نصیحت کرد که ترک کن

البته اینا چند تا بودن که گفتم. از این جور خاطره ها توی این کتاب زیاده.این خاطره هارو که می خونی اولش خندت می گیره . ولی بعد که بیشتر فکر می کنی بیشتر گریه دار تا خنده دار. یعنی بعضی از مردن اینقدر بی سوادن که هنوز فرق واقعیت و سریال ر ا نمی دونن؟



کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی را که شروع به خواندن کردم ( این کتاب ، پیشنهاد خجسته بود ). بعد از خواندن 20 ، 30 صفحه که کتاب جلو رفت ، تازه رمان شروع شد. در واقع داریوش مهرجویی خیلی خوب آنچه در جامعه انجام میشرو توضیح داده، الان کتاب دستم نیست که بتونم عینا ً جملات را بنویسم ولی اینارو یادمه که نوشته بود ما ایرانیا عادت کردیم که کار دیگران را همیشه به تاخیر بندازیم و اگه این کارو نکنیم یعنی کار اشتباهی کردیم. در کل داستان با مشکلات شخصیت اصلی و مشکلات جامعه همراه می شه و من خوشم اومد چون کتاب صرفا ً، داستان عشقی را دنبال نمی کنه و با مشکلات جامعه همراه شده .

Saturday, March 20, 2010

HAPPY NOROOZ IRAN نوروز مبارک

سال نو مبارک

من به آغاز زمین نزدیکم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب

عادت سبز درخت
خواستار تمام چیزهای نو ،خوب ، سبز برای همه در سال جدید

A year full of success .
A year full of kindness and love.
A year full of happieness.
My wishes for you in new year

Happy New Year




Sunday, March 7, 2010

interview with God ملاقات با خدا



i believe to this sentence : " a simple line can make you laugh or cry ". And sometimes some of the text cause to think about myself like this text:



I dreamed I had an interview with God.

“Come in “, God said, “so, you would like to interview Me?
“If you have a time,” I said.
God smiled and said:
My time is eternity and is enough to do everything; what questions do you have in mind to ask me?
“What surprises you most about mankind?” I asked.
God answered:
“That they bored of being children, are in rush to grow up, and then long to be children again.
That they lose their health to make money and then lose their money to restore their health.
That by thinking anxiously about the future, they forget the present.
Such that they live neither for the present nor the future.
That they live as if they will never die,
And they die as if they had never lived…”

God’s hands took mine and we were silent for a while and then I asked…
“As a parent, what are some of life’s lessons you what your children?”
God replied with a smile:
To learn that they cannot make anyone love them.
What they can do is to let themselves be loved.
To learn it takes years to build trust,
And a few seconds to destroy it.
To learn that what is most valuable is
Not what they have in their lives,
But who they have in their lives.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
All will be judged individually on their own Merits, not as a group on comparison basis.

To learn that a rich person is
Not the one who has the most
But is one who needs the least.
To learn that it only takes a few seconds
To open profound wounds in persons we love,
And that it takes many years to heal them.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
To learn that there are persons
that love them dearly, but simply
Do not know how to express or show their feelings.
To learn that money can buy everything but happiness.
To learn that tow people can look at the same thing
And see it totally different.
To learn that a true friend is someone who
Knows everything about them… and likes them anyway.
To learn that it is not always enough
That they be forgiven by others,
But that they have to forgive themselves.”

I sat there for a while enjoying the moment.
I thanked Him for this time and for all that
He has done for me and my family, and He replied:
“Anytime I’m here 24 hours a day.
And you have to do is ask for me, and I’ll answer.”



من به این جمله واقعاً معتقدم . "یک جمله ساده می تواند ما را بخنداند یا به گریه وا دارد ." گاهی از او قات بعضی متن ها باعث می شن که در مورد خودم بیشتر فکر کنم . مثل این متن . البته من اینو ترجمه کردم که زیاد خوب نشده . متن اصلیش بهتر که بالا گذاشتم




من خواب دیدم ملاقاتی با خدا داشتم
خدا گفت : بیا داخل تو دوست داری با من ملاقات کنی ؟
من گفتم : اگر شما وقت دارید
خدا لبخند زد و گفت : وقت من بی پایان است و برای انجام دادن هر کاری کافی است
چه سوالاتی در ذهنت داری که از من بپرسی ؟
من پرسیدم: چه چیزی درباره ی نوع بشر،شما را متعجب زده کرده ؟
خدا جواب داد :
اینکه آنها (انسان ها) از اینکه بچه باشند حوصله شان سر می رود و عجله دارند تا بزرگ شوند ولی پس از آن مشتاقند تا دوباره بچه باشند
اینکه آنها سلامتی شان را از دست میدهند تا پول به دست آورند و سپس دوباره مالشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را باز یابند
اینکه آنها با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال را فراموش می کنند
مثل اینکه آنها زندگی می کنند نه برای حال و نه برای آینده که آنها زندگی میکنند انگار هرگز نخواهند مُرد و آنها می میرند انگار که هرگز زنده نبوده اند
دست های خدا ، دست های من را گرفت و ما برای مدتی ساکت بودیم و سپس من پرسیدم : به عنوان یک پدر( والد )، چه درس هایی از زندگی را شما می خواهید بچه هایتان ( انسان ها ) یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :
-به آنها یاد بدهم که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند تا عاشق آنها باشد آنچه که آنها می توانند انجام بدهند این است که اجازه بدهند تا دیگران عاشق آنها باشند
یاد بدهم سال ها طول می کشد تا اعتماد را بسازند و چند لحظه برای از بین بردن آن کافی است
یاد بدهم آن چیزی که با ارزش است ، آن چیزی نیست که آنها در زندگیشان دارند بلکه کسانی هستند که آنها در زندگیشان دارند
یاد بدهم این درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند همه بر اساس شایستگی های خودشان نه به صورت گروهی و بر اساس مقایسه بلکه مستقلاً قضاوت خواهند شد
یاد بدهم انسان ثروتمند آنکس نیست که همه چیزدارد بلکه کسی است که کمترین احتیاجات را دارد
یادبدهم فقط چنین ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی را در کسانی که عاشقشان هستیم، به وجود آوریم و سالها طول می کشد تا آنها را التیام دهیم
یاد بدهم دیگران راببخشند با گذشت را تمرین کردن
یاد بدهم انسان هایی هستند که عاشق آنها هستند خیلی زیاد اما نمی دادند که چگونه احساساتشان را نشان دهند یا ابراز کنند
یاد بدهم که با پول همه چیز می توان خرید به جز خوشبختی
یاد بدهم که دو نفر به یک چیز مشترک می توانند یکسان یا کاملاً متفاوت نگاه کنند
یا بدهم که دوست خوب کسی است که همه چیز را درباره ی آنها می داند و آنها را همان طور که هستند دوست دارد
یاد بدهم این همیشه کافی نیست که آنها توسط دیگران بخشیده شوند بلکه آنها مجبورند که خودشان را ببخشند
من آنجا برای مدت زمانی با لذ ت نششستم و از او (خدا) ،برای زمانش و برای تمام آنچه او برای من و خانواده من انجام داده تشکر کردم و او پاسخ داد : به هر حال من 24 ساعته اینجا هستم
وبه تمام سوالات شما پاسخ خواهم داد

Saturday, February 20, 2010

nobody knows about persian cats کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد

یه ماهی هست که فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد " می خواستم ببینم. فیلمی ساخته ی" بهمن قبادی" و با مکان ها ، ماجراها و شخصیت های واقعی
از همون اول جذب فیلم می شین چون بهمن قبادی می یادو می گه این فیلم بدون پرداخت هیچ هزینه ای حلال شما و تا می تونید اونو پخش کنید چون فیلم منو و امثال من اجازه اکران نداره. هر چقدر فیلم جلو میره بیشتر فکر میکنی. بیشتروبیشتر به همه ی اونایی که دوروبرتن و موسیقی زیرزمینی بهانه ایست برای تمامی مشکلات. به نظرم در ژانر فیلم های اجتماعی عالی بود و این فیلم برنده ی جایزه ی ویژه "کن " هم بوده. باید ببینین تا متوجه بشین
اینجا تهران ِ یعنی شهری که، هر چی توش می بینی باعث تحریکِ
اختلاف ِ طبقاتی اینجا بیداد می کنه. روح ِ مردمو زخمیو بیمار می کنه
دلیل ِ چرخش ِ زمین نیست جاذبه. پول ِ که زمینو می چرخونه جالبه
این روزها اول پول ِ بعد خدا . همه رعیتند ما هم کدخدا

باید کور باشی نبینی فقرو هر جا. کنار خیابون نبینی فقر و فحشا

من کیم ؟ یه دربدر. گم شده ی محله ها. پشت پا خورده ترین صدای شهر بی صدا .
از کجا ؟ جنوب شهر اونجا که، بن بست ِ نفس . اونجا که خواب و خیال زندونی می شه تو قفس .
وسط یک ضرب درم . خونه به دوش و خسته . توی چهارراهی که از چهار طرف بن بستِ .
من کیم ؟ یه پاپتی . پر از سوال ِ بی جواب . صد تا جاده ؛ رو دیوار نقاشی کردم توی خواب









NOBODY KNOWE ABOUT PERSIAN CATS


The “NOBODY KNOWE ABOUT PERSIAN CATS “movie directed by “BAHMAN GHOBADI “explained the problems of young singers in Iran very good. This movie is based on real events, locations and people. The government in Iran doesn’t let show this movie in Iran, the reason is clear, because it fears form protests and…. The film offers perspective of Iran as it explores its underground Rock scene .The movie showed many problems for to make a song in this country. I don’t explain the film as well as itself. It showed some of the social problems very good.besides, this movie won the special jury prize of Cannes Film Festival. My suggestion for you is to watch it.

More information:

http://en.wikipedia.org/wiki/No_One_Knows_About_Persian_Cats


Links for download:

1) http://down-load.ir/1388/10/nobody-knows-about-persian-cats-2009-dvdrip-xvid/

2) http://www.televizioon.com/link/671

3)http://www.torrentsdownload.net/searches/No+One+Knows+About+Persian+Cats.html

Tuesday, February 9, 2010

my favorite story

hi, i'm busy in these days and i don't have a time for to write the new blog. this story from my view is the best . i choose it from " the chicken soup for the soul " book. i think this story move your heart. sorry , i don't have a time for translating. i hope do it later.





All I Remember


When my father spoke to me, he always began the conversation with "Have I told you yet today how much I adore you?" The expression of love was reciprocated and, in his later years, as his life began to visibly ebb, we grew even closer . . . if that were possible.

At 82 he was ready to die, and I was ready to let him go so that his suffering would end. We laughed and cried and held hands and told each other of our love and agreed that it was time. I said, "Dad, after you've gone I want a sign from you that you're fine." He laughed at the absurdity of that; Dad didn't believe in reincarnation. I wasn't positive I did either, but I had had many experiences that convinced me I could get some signal "from the other side." My father and I were so deeply connected I felt his heart attack in my chest at the moment he died. Later I mourned that the hospital, in their sterile wisdom, had not let me hold his hand as he had slipped away.

Day after day I prayed to hear from him, but nothing happened. Night after night I asked for a dream before I fell asleep. And yet four long months passed and I heard and felt nothing but grief at his loss. Mother had died five years before of Alzheimer's, and, though I had grown. daughters of my own, I felt like a lost child.

One day, while I was lying on a massage table in a dark quiet room waiting for my appointment, a wave of longing for my father swept over me. I began to wonder if I had been too demanding in asking for a sign from him. I noticed that my mind was in a hyper-acute state. I experienced an unfamiliar clarity in which I could have added long columns of figures in my head. I checked to make sure I was awake and not dreaming, and I saw that I was as far removed from a dreamy state as one could possibly be. Each thought I had was like a drop of water disturbing a still pond, and I marveled at the peacefulness of each passing moment. Then I thought, "I've been trying to control the messages from the other side; I will stop that now."

Suddenly my mother's face appearedmy mother, as she had been before Alzheimer's disease had stripped her of her mind, her humanity and 50 pounds. Her magnificent silver hair crowned her sweet face. She was so real and so close I felt I could reach out and touch her. She looked as she had a dozen years ago, before the wasting away had begun. I even smelled the fragrance of Joy, her favorite perfume. She seemed to be waiting and did not speak. I wondered how it could happen that I was thinking of my father and my mother appeared, and I felt a little guilty that I had not asked for her as well.

I said, "Oh, Mother, I'm so sorry that you had to suffer with that horrible disease."
She tipped her head slightly to one side, as though to acknowledge what I had said about her suffering. Then she smileda beautiful smileand said very distinctly, "But all I remember is love." And she disappeared. I began to shiver in a room suddenly gone cold, and I knew in my bones that the love we give and receive is all that matters and all that is remembered. Suffering disappears; love remains.

Her words are the most important I have ever heard, and that moment is forever engraved on my heart.

I have not yet seen or heard from my father, but I have no doubts that someday, when I least expect it, he will appear and say, "Have I told you yet today that I love you?"




Bobbie Probstein